امروز مدرسه نرفتم حالم خوب نبود اصلا
جالبیش اینجاس ک اصلا نمیتونستم هیچکاری کنمو ایناعم داشتن غرغر میکردن
کی گفده اگه مریض باشید بقیه مهربون میشن؟
جالبتر از همه اونجاس ک گفدم:درد دادم
اونم گفت:یه ذره درد کمته:)
بعدشم گفت:خوشحالم ک درد میکشی:))
حس کردم از توو خورد شدما ولی ب روم نیاوردم
از اون صبحایی بود ک شبشو کلا نخابیده بودم از درد
و اینکه خیلی کم پیش میاد هق هق کنم:)
اگه همینجوری بخاد ادامه پیدا کنه دیگه نمیتونم تیکههای قلبمو ب هم بچسبونم:)
برچسب:
نویسنده: یونا شریفی